وبلاگ

خطبه‌ی شقشقیه ترجمه‌ی فاضل

 

ترجمه‌ی خطبه‌ی شقشقیه امیرالمؤمنین علی علیه اسلام به قلم جواد فاضل

 تِلْکَ شِقْشِقَةٌ هَدَرَتْ ثُمَّ قَرَّتْ

 شعله‌ای بود که برافروخت و فرو نشست.

 

امیرالموٴمنین(ع) این خطابه را که در اثر هیجان ضمیر و فرط اندوه ایراد کرده بود، دفعة بر احساساتش غالب شده رشته‌ی سخن را بریده به شقشقه‌ی شتر(*) تشبیه فرمود:

(*) این خطبه را شقشقیه می‌نامند. شقشقه در لغت کیسه‌ای سرخ و ستبر است که شتران نر آن را هنگام نفس زدن از دهان بیرون کرده و پنهانش می‌سازند، و در اولین مرتبه، بیننده، آن را با زبان اشتباه می‌گیرد.

 به خدا آن کس که جامهٴ خلافت را بر تن ناموزون خود پوشیده بود، بهتر می‌دانست که این پیراهن تنها بر اندام من رسا و متناسب است.

او خوب دانسته بود که فَلَکِ امامت بی‌محور وجودم چرخ نمی‌خورد و این آسیا را تا من گردش ندهم کار نخواهد کرد.

 من همان کوه بلندی هستم که نهرهای فضیلت و دانش از آغوشم سیل آسا فرو ریخته و مَرغزار زندگی را که در پناه من دامن گسترده است، سرسبز و سیراب می‌کند.

امّا هیچ مرغ بلند پروازی نمی‌تواند بر بالای قلّه‌ام آشیان گیرد، زیرا شاهباز فکر بشر را پروازی بدین اوج و بلندی میسّر نیست.

 با این همه از غوغای اجتماع بر کنار مانده و دامن از آن آلودگان نادرست در پیچیدم و با تعجّب، رفیقان نیمه راهم را می‌نگریستم.

 پیش خود گاهی فکر می‌کردم که با همین تن تنها از جای برخیزم - و یا این که یک دست صدا ندارد - برای احیای حقّ خود دنیا را پر از همهمه و آشوب سازم.

ولی عاقبت مصلحت دیدم بر این تیرگی خیره کننده که اکنون افق اسلام را فرار گرفته است صبر کنم.

 گفتم: خوبست در این ظلمت موّاج که پیران را فرسوده و جوانان را پژمرده و پیر می‌سازد و ندای وجدان را با فجیع‌ترین وضعی خفه و خاموش می‌کند، بردبار و متحمّل باشم.

 صبر در کام من بسیار تلخ و ناگوار مزه می‌داد، چنانکه احساس می‌کردم پیوسته خاری جانگداز در چشم من نشسته که آسوده‌ام نمی‌گذارد، یا استخوانی درشت مجرای گلویم را فرو بسته دم به دم نفسم را تنگ‌تر می‌سازد. چرا ناگوار نباشد که میراث من مانند گویی دست به دست به بازیچه گردش می‌کرد، و حرمتم که در دوره‌ی پیغمبر(ص) مانند حریم خدا محترم بود، دیگر احترامی نداشت!

«اعشی همدان» شعری مناسب حال من دارد. آنجا که می‌گوید: «این زندگی که اکنون بر پشت ناهموار شتر در بیابان‌ها می‌گذرانم، بازندگانی با شکوه و اعیانی حیان برادر جابر قابل مقایسه نیست».

 من در عهد  پیغمبر(ص) مانند حیّان مقامی شریف داشتم، و پس از  پیغمبر(ص) اعشی همدان شدم که باید با شتربانی و عذاب سفر بسازم.

ولی باز هم صبر کردم. او مکرر در ایام حیات خود می‌فرمود: تا پسر ابوطالب زنده است، من شایسته‌ی امامت نیستم.

ولی شگفتا، هنوز چند روزی از عمرش باقی بود که عروس خلافت را بر خلاف شرع در آغوش دیگری انداخت، در آغوش مردی خیره‌سر و بدخوی که زندگیش سراسر اشتباه و سراسر اعتراف و پوزش بود.

 قومی که در کنارش می‌زیستند، به زحمت با او بسر می‌بردند، و از اخلاق ناستوده و زننده‌اش رنج می‌کشیدند.

«به راستی این مرد به شتر سرکشی شبیه بود که رشته‌ی مهار از سوراخ بینی‌اش عبور کند، و شتر سوار را به‌حیرت و تردید اندازد».

اگر عنان را فرو پیچید، پره‌های بینی شتر پاره شود، و اگر به حال خود رهایش کند به خیره سری و تهوّر از پرتگاه فرو افتد.

 من در طول این مدّت بر این همه محنت و عذاب جز شکیبایی چاره‌ای نداشتم و مسلمانان را در این بلای طاقت فرسا بادیده‌ی رقّت و عبرت می‌نگریستم، تا آنکه روزگار این عنصر گستاخ را هم سپری کرد و مقرّرات خلافت به شورا افتاد.

 چه شورای عجیبی!

 من در شورایی عضویت یافتم که هرگز در زندگی خود چنین روزی را پیش بینی نمی‌کردم.

 من یکتن از شش نفر کسانی بودم که همای خلافت بر بالای سرشان پرواز می‌کرد، تا بر کدام کس سایه‌ی پیروزی اندازد. من با پنج نفر هم سنگ و هم ترازو شدم که در حیات پیغمبر(ص)  تحت فرمان من، مانند سربازان، جنگ می‌کردند، و خیال همانندی من بر خواب شیرین‌شان هم حرام بود.

 باز هم تسلیم حوادث شده در شوری حضور یافتم، و در فراز و نشیب از آنها متابعت کردم.

در آن انجمن که به جز دین و تقوی همه چیز مراعات می‌شد و پای خویشاوندی و دوستی و هزاران ننگ و رسوایی دیگر هم در میان بود، پس از سه روز قرعه‌ی خلافت به نام سومین کس اصابت کرد.

 همان طور که دو پهلوی شتر از فرط علف خوارگی برآمده است، سینه‌ی این مرد هم از عداوت و کینه‌ی من مالامال و گرانبار بود.

 پسر عموهایش فرصت را غنیمت شمرده به اتکای مقام خلیفه، دست ستم از آستین برآوردند، و خوب از خجالت طرفداران متعصب خود بیرون آمدند، تا سرانجام با مویی سپید و رویی سیاه در جامه‌ی خون آلوده به خاک رفت!

دیگر حوصله‌ی خلافت از من سلب شده بود، و قوایم را در این مدّت طولانی و طاقت فرسا از دست داده بودم، ولی انبوه مردم که مثل یال کفتار یک جا جمع شده و از چهار طرف دست به دامانم زده بودند، به طوری که دو پهلوی من از فشار جمعیت درد گرفته بود، و از این گذشته می‌ترسیدم دو یادگار پیغمبر(ص) حسن و حسین در زیر دست و پا ناچیز شوند، ناگزیرم کرد جامهی شبانی بر تن پوشم و بر این گلّه‌ی گرگ زده و پراکنده، پرستاری مهربان و غمخوار باشم.

 طولی نکشید همان‌هایی که با اصرار و تمنّا دست بیعت و متابعت به من داده بودند، تبعیّتم را زیر پای گذاشته و همسر پیغمبر(ص) را در هودجی زره پوش با گروهی مردم نادان بسیج کردند و در بصره جنگ جمل بر پا ساختند.

 بلافاصله گروهی خدانشناس و تباهکار که  عثمان هم در راه تعدّی و ستم آنها فدا شده بود، جنگ خونین  صفین را تهیه دیدند و سنگ خونخواهی عثمان به سینه زدند.

 عاقبت کار به جایی رسید که حافظان قرآن و پیروان صمیمی من از دین بیرون رفتند و در ساحل نهر نهروان به دست برادران خود ناچیز و نابود شدند.

اینان مگر نشنیده بودند که خداوند در  قرآن مجید چه فرمود؟!: «ستمکاران جاه طلب و فاسد در روز رستاخیز مشمول رحمت ما نخواهند بود»؛ چرا شنیده‌اند، ولی پرده‌ی غفلت هیجان هوس و آز دیده‌ی بینایشان را کور کرده از ادراک حقایق محروم‌شان داشته است.

 به خداوند توانا سوگند که تنها غم مسلمانان و ستمدیدگان بینوا مسئولیت سنگین خلافت را به گردنم انداخت و گرنه هر چه زودتر عنان این مرکب خیره سر را بر پشتش می‌انداختم، و مانند دنیا طلاقش می‌دادم، در آن هنگام باور می‌کردید که دنیای محبوب شما، در نظر من، از مردار نیز پست‌تر است.

 

این متن از صفحه‌ی ۲۵ نهج البلاغه به ترجمه‌ی جواد فاضل برداشته شده و امکان خرید ترجمه‌ی نهج البلاغه امیرالمؤمنین علی علیه السلام به قلم فاضل از طریق تماس با انتشارات مفید امکان‌پذیر است.

 

Related Articles

جواد فاضل

کتاب افضل الاعمال

افضل الاعمال

اطلاعات

شما در حال دیدن وبگاه رسمی انتشارات مفید هستید.

انتشارات مفید دارای مجوز رسمی از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی بوده و در زمینه ی چاپ و نشر انواع کتب مذهبی، کتب ادعیه، کتاب های کودکان و نوجوانان به علاقه مندان کتاب و کتاب خوانی خدمات ارائه می کند.